
xa0 بی مقدمه ... من پشت پنجره بودم . عاشق شده ی تو هنوز به یاد دارم تا ته قهوه را سر کشیدی با تلخی و حتی صندلی هم خالی شد از تو وقتی از آن برخاستی . به سمت تقویم رفتی و تمام روزهای گذشته را پشت سرهم خط زدی و بعد ته لیوان خالی قهوه را با حسرت نگاه کردی . چیزی از ته لیوان فال تو را نگفت دسته ی کمد را گرفتی و به آرامی باز کردی .پر بود از شیشه های عطر؛ اما زنانه به عقب نگاه کردی . صدای پرواز یک پرنده از پشت پنجره را تماشا کردی . طعم تلخ فال تو ؛ رسوایی دل ها بود؛ و من پرواز کرده بودم به آسمان . x...
ادامه مطلب